الملا فتح الله الكاشاني

88

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )

صابر باش بر قول و فعل كفار و مصابره نماى بر اذية ايشان و تحمل آزار ايشان و بجد تمام از ترك ندب مجتنب شو تا معاتب نشوى بعتاب رب الارباب و متذكر شو قصهء داود را ذَا الْأَيْدِ كه خداوند قوة بود در دين و در تحمل مشقت و ايذاى از امة و يا در عبادت چه نصف شب را صرف عبادت ميكرد و روزى روزه ميداشت و روزى افطار ميكرد اين سخت‌تر است از صيام هر روز زيرا كه دوام صوم موجب اعتيادست كه مستلزم قلت رياضتست و يا قوى بود در حرب دشمنان و غالب مطلق بر ايشان و قوة او در محاربه بمرتبه بود كه اگر يكى را سنگ بر سينه زدى از پشتش بدر آمدى و به ديگرى خوردى او را نيز هلاك كردى إِنَّهُ أَوَّابٌ بدرستى كه او بسيار رجوع كننده بود از مكروهات بازگردنده بمرضات ما و با وجود اين چون ترك مندوب كرد بعتاب معاتب گشت و از جملهء نعم عظيمه كه به او عطا فرموديم اين بود كه . إِنَّا سَخَّرْنَا بدرستى كه ما رام كرديم الْجِبالَ مَعَهُ كوهها را با او تا هر جا كه ميخواست با او ميرفتند يُسَبِّحْنَ تسبيح خدا ميكردند بموافقت او بِالْعَشِيِّ بهنگام شبانگاه وَ الْإِشْراقِ و بوقت روشن شدن روز كه صباحست و تسبيح جمادات يا بواسطهء خلق اصواتست يا خلق لسان كه به آن تسبيح حاصل شود و از اين قبيل است تسبيح سنگ ريزه بر دست سيد انبيا . وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً و نيز مسخر گردانيديم مرغان را در حالتى كه جمع كرده شده بودند نزد وى صف در صف زده در بالاى سر وى بموافقت او بتسبيح ما مشغول ميشدند كُلٌّ هر يك از كوهها و مرغان لَهُ مر داود را يعنى مر تسبيح او را أَوَّابٌ باز گردنده بودند يعنى در محلى كه داود بتسبيح ما لب ميگشود همه جبال و طيور رجوع به او كرده تسبيح ما ميكردند همچنانكه جبال و طيور را مسخر فرمان او كرديم زمام اختيار رعايا را نيز در كف كفاية او نهاديم . وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ و محكم كرديم پادشاهى او را بكثرت لشكر و بسيارى پاسبان چه هر شب سى و شش هزار مرد پاس خانهء او ميداشتند و يا بسبب قدرة او بر بافتن زره بسيار و ساختن آلات كارزار و يا بواسطهء كوتاه كردن دست ظالمان و دعاى مظلومان و گويند استحكام ملك او بدان بود كه حق تعالى از آسمان زنجيرى فرستاد و آن را بر بالاى محكمه داود معلق ساخت و از مدعى و مدعى عليه هر كدام كه بر حق بودندى دست ايشان بدان رسيدى و آنديگر بر اخذ آن قادر نبودى عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه دو مرد از بنى اسرائيل پيش داود آمدند و يكى بر ديگرى دعوى گاوى كرد و مدعى عليه انكار آن دعوى نمود داود عليه السلام مدعى را امر كرد باحضار گواه او گفت گواه ندارم داود گفت امروز برويد و فردا بياييد تا در كار شما انديشه نمايم ايشان برفتند